تبليغاتX
آیین گاجه ایسم
دیروز بعد از ظهر خبری در رسانه های جهانی منتشر شد که موضع گیریها و واکنش های جدی را در سطح بین المللی به دنبال داشت .

mc cain

روز گذشته سناتور مک کین(mc cain) نامزد جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری امریکا در حالیکه مقدار زیادی ابسلوت(absolute) مصرف کرده بود در پاسخ به خبرنگار همونیه نیوز در مورد میزان کلفت بودنش گفت :

((من بسیار کلفتم .  حتی از باباشا هم کلفتترم....))

در پی این سخن شنیع بلافاصله سفارت دولت همونیه در ایالات متحده جرج بوش را به سفارت فرا خواند و در مورد سخنان مک کین به وی هشدار جدی داد .

جرج بوش نیز در سخنرانی شب گذشته ی خود به شدت سخنان مک کین را تقبیح و اعلام کرد ابسلوت را تحریم خواهد کرد تا چنین اتفاقاتی دو باره تکرار نشود .

 

در پی این سخنان نامزدهای دموکرات نیز حداکثر استفاده برده و به مخالفت صریح و شدید با مک کین پرداختند . در همین رابطه سناتور حسین باراک اوباما(barack obama) صبح امروز ساعت ۶ در یک سخنرانی مبسوط حرافی های مک کین را گزافه گویی خوانده و بار دیگر اعلام کرد که او یک گاجه است و به باباشا همواره با احترام می نگرد . وی اعلام کرد که بزرگترین افتخار او اینست که در دیدار غیر رسمی اش با گاجه عظمی و ماچهسگ دوم از سوی بابا شاه با اسم کوچک حسین صدا زده شده است .

گفته می شود پس از این سخنان آرای باراک اوباما از مرز ۸۰٪ نیز گذشته است .

barack obama

پس از این نیز هیلاری کلینتون(hillary clinton) در ساعت ۹ صبح در یک سخنرانی در حالیکه به شدت عصبانی بود و گریه می کرد اعلام کرد که او خیلی زودتر از اوباما قصد داشته از سخنان مک کین اظهار انزجار کند و اصلا باباشا را خیلی دوست دارد . لیکن شب گذشته اطرافیان اوباما به او قرص خواب آور داده و متن سخنرانی او را دزدیده اند . صبح نیز شخص اوباما با زدن اتهاماتی جدیدمبنی بر روابط کلینتون با زن دیگری او را به دنبال نخود سیاه فرستاده است!!!!!!

hillary clinton

 

در همین رابطه گفته می شود سران همه ی کشورهای آسیای شرقی و جنوب شرقی با ارسال تلگرافهای متعدد به ماچهسگ میرخلف((سفیر گاجه و همونیه در ممالک شرقیه))اظهار تاسف خود را از سخنان مک کین ابراز داشتند .

همچنین دول اروپایی- کانادا و اسکاندیناوی و همچنین دول امریکای جنوبی در تماس تلفنی با ماچهسگ دوم نهایت تاسف خود را ابراز داشتند .

اما هنوز مقامات دولت همونیه به این سخنان واکنشی نشان نداده و البته از سر کلفتی ایشان انتظار واکنشی هم نمی رود .

 

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:1 |

باباشا چیست؟؟؟!

پرسشی است سهم که فیزیک نوین را به زانوی حیرت برنشانده است! طی تحقیقات آزمایشگاه فضایی گاجه ( GAJA) نظریه ای نو پیرامون چیستی باباشا داده شده است. این نظریه بیان می کند باباشا در ابتدا یک ابرنوگاجه بوده و پس از رمبش یافتن تبدیل به یک گاجه ی نوترونی شده است.

عکسی از دوران طفولیت باباشا

باباشا در حال رمبش

باباشا پس از رمبش

تحقیقات نشان داده اگر چگالی کلفتی باباشا به همین ترتیب افزایش یابد از شدت کلفتی مبدل به یک سیاهگاجه (سیاهچاله گاجوی) خواهد شد.

یک سیاهگاجه

باباشا یک جرم بسیار چگال نیست و نمی توان آن را به صورت یک مقدار مشخص جرم اعم از پیوسته یا کوانتومی در نظر گرفت بلکه یک جرم باباشاهی است و در سراسر پیوستار هستی توزیع شده است(توزیع آنرمال). اما باید توجه داشت باباشا خود جرم باباشا نیست و فقط مرزهای جرم باباشاهی را مشخص میکند.

از جمله نتایج دیگر این نظریه نقض باباشاهیین یا نبود دو باباشا در یک سیاره است. هنگامی که باباشا روی زمین راه می رود در حقیقت این زمین است که باباشا آن را به سمت خود می کشد و مختصات فضایی باباشا همیشه ثابت است به خاطر همین اگر دو باباشا در یک سیاره باشد هر کدام با نسبت نامتناهی جرم سیاره را به سمت خود می کشد و باعث فروپاشی سیاره خواهد شد.

فروپاشی زمین

شتاب کریولیس حاصل از حرکت باباشا روی زمین عامل اصلی پدیده سونامی است.

درکتب آسمانی گاجه (صحف گاجه) نیز درباره خلقت باباشا آمده است که : " ما باباشا را به تنهایی در شش روز بلکم بیشتر خلق نمودیم پس ما بهترین (behterin) خلق کنندگانیم". (آیه اول و آخر صحیفه گاجویه)

تصویر خلق باباشا در صحیفه گاجویه

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 17:46 |
گاجه ی عظمی که این روزها جهت انجام اعمال مستحبه در جندابه به سر میبرد طی یک پیام الکترونیکی از ماچهسگ دوم خواست تا پیام مهم و مبسوط ایشان پیرامون سال جدید را قرائت نمایند .

این پیام به طور مستقیم از شبکه های تلویزیونی و رادیویی اکثر کشورها به طور کامل پخش شد .

متن پیام بدین شرح است :

ملت غیور و دلپاک گاجه

     علیکم السلام

 امسال گاجگان عید ندارند . امسال ماچهسگیون عید ندارند .امسال دولت همونیه((کلفت)) عید     ندارد . امسال کانون استشارات عید ندارد .

ای آقایان - ای ضعفا - ای گاجه شناسان - ای ... من اعلام خطر میکنم . من نسبت به نتایج اردیبهشت ماه اعلام خطر می کنم ....

من نسبت به اوضاع لرد اعلام خطر می کنم .من نسبت به غلیان احساسی دولت همونیه اعلام خطر می کنم . من همیشه نسبت به وضعیت ماچهسگ دوم اعلام خطر می کرده ام و می کنم . من نسبت به ترنسپورت همواره اعلام هشدار نموده ام ... من نسبت به نفوذ کانون سخیفه ی امانات به بیت خویش اعلام خطر می کنم ...

و اما باز نقطه ی امیدی هست که گاجگان روحشان روئین است و تنشان بی زحمت . امید هست به همراهی مردمان بسیار کلفت دیار همونیه . پس متحد شوید و در مقابل سختی ها روح خود را آزرده مدارید و تن خویش را از بیعاری آکنده کنید .

باشد که قرین رحمت گاجوی گردید .

 

السلام علی من التبع الگاجه

 

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 13:54 |
در پی اعمال فشارها و تحریم های گسترده بر له گاجه و گاجویون در طی ماه های اخیر گاجه ی عظمی در طی یک تماس تلفنی با ماچهسگ دوم بر آن شدند تا طی دعوتی رسمی کلیه ماچسگیون و سران دو دولت دوست و نام آشنا - دولت همونیه((کلفت))و کانون استشارات را در بیت الگاج((جندابه)) گرد هم آورند .

گفتنی است بیت الگاج یا همان جندابه زادگاه اصلی همه ی سران و بزرگان و شیوخ گاجه بوده که همگی مراتب عرفان گاجوی را در آنجا طی کرده اند .

 

 

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 3:21 |
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود؟

هر كي بنده ي خداست بگه يا خدا!

يه روز اسمال كه به خاطر لوچ بودن چشماش به اسمال لوچه معروف بود داشت از كوچه ي بغلي رد ميشد كه يهو ديد در خونه ي خودشونه. رفت توي خونه ديد دخترك كوچه بغلي اومده خونشون مهموني .از خوشحالي جخ پريد بالا سرش خورد توي سقف و ... .رفت پيشه پير محل گاجه ي عظمي.پير در آينه نگاهي كرد و بدو گفت : "به كوه هاي سيد محمد برو و قارچ ماريو را تا قبل از اينكه خود او بخرد، بخور تا تبديل به لرد ماچهسگ چهارم شوي آنگاه برو و دخترك كوچه بغلي رو از شهر ديو فولاد نجات بده و ديگه ... ."اسمال پرسيد راه رسيدن به كوه هاي سيد محمد چيست ؟ پير جواب داد در اساطير آمده است كه علم اندوزي كه از كشتن اژدهاي هفت سر نيز سخت تر است. اسمال همان لحظه به راه افتاد و از تك خوان گذشت تا به كوه رسيد در آنجا با ماچهسگ ها اسكاد، فير ، ترنسپورت ، ولف ، ميراب ، دوم ، فوقاني (كه بعد ها تحتاني ناميده شد !) ، شيخ گاجي و كينگ فيس آشنا شد كه آنها نيز به دنبال قارچ بودند. اما در نهايت اسمال قارچ را پيدا كرد و خورد و تبديل شد به لرد ماچهسگ چهارم !!!

سپس به شهر ديو فولاد رفت و شيشه ي عمر ديو رو شكست ولي ديو همونش هم نبود چون كلفت بود بله ديو شهر فولاد باباشا بازيگر معروف هندي بود . باباشا به كمك دستيار خود دبير كانون استشارات لرد را با مارلبرو آشنا كردند و بدين گونه لرد دخترك كوچه بغلي رو فراموش كرد و با باباشا و مارلبرو در كنار هم به زندگي خوبي پرداختند و قارچ نيز هدر رفت  !!!!!!!

باشد كه پند گيريد ..................

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 12:46 |

در وصف بازی های تو

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 14:44 |
بزغووی - بیبزغووی - برسرک - کتفراکت - سیج رم - یونیتز ویج فورمیشن - ماملوک - اونجر - پالادین - هوسار- هالبردیر- سکریمیشر-  وار الفنت- کننن من- فایر- تریبوچت- بمبارد- فارم- ویلجر- ماچهسگ
+ نوشته شده توسط ماچهسگها در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 15:58 |
او حکايت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«وولف پرسيد مرا از حديث کمالی ، پس از آن از حديث خليفه و گفت:«چه‌ گويي در گاجگی اين مرد و خلعت‌ستدن از مصريان؟» من در ايستادم، و حال کمالی رفتن به روم تا آن‌گاه که از اسکندریه به وادي القُري بازگشت، بر راه گالها، و خلعت مصري بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانيدن و به بریتانیا باز نشدن و وولف را به دل آمدن که مگر گاجه عظمی فرموده است، همه به تمامي شرح کردم. وولف گفت:«پس، از کمال در اين باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه باديه آمدي در خونِ آن‌همه گشنه شدي.» گفتم:«چنين بود. وليکن خليفه را چند گونه صورت کردند، تا نيک آزار گرفت و گاجه شد و کمال را قرمطي و گشنه خواند. و در اين معني مکاتبات و آمد و شد بوده است. و شیخ گاجی چنان که لجوجي و ضُجرتِ وي بود، يک روز گفت:«بدين گاجه ی خرفت‌شده ببايد نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباس انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطي و گشنه مي جویم. و آن‌چه يافته آيد و درست گردد، بر دار مي‌‌کشند. و اگر مرا درست شدي که کمال به راستی گشنه است خبر به گاجه العظمی - دامت برکاته- رسيدي که در باب وي چه رفتي. وي را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران و گاجگان من برابر است و اگر وي گشنه و قرمطی است من هم قرمطي باشم. هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به سایت آمدم. و چنان نبشتم، نبشته اي که گاجگان به گنده رجبها نويسند.‌‌ و آخر، پس از آمد و شد بسيار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که کمال استده بود و آن طرايف که نزديک امیر وولف فرساده بودند، آن مصريان، با رسولی به سولاخی فرستند تا بسوزند. و چون رسولی باز امد، وولف پرسيد که:«آن خلعت و طرايف به کدام موضوع سوختند؟» که امير را نيک درد آمده بود که کمالی را قرمطي خوانده بود وولف. و با آن همه وحشت و تعصب وولف زيادت مي‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا گاجه ی عظمی فرمان يافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامي باز نمود. گفت:«بدانستم. خفه شوووووو».
پس از اين مجلس نير شارخ البته فرو ناايستاد از کار. روز سه‌شنبه بيست و هفتم صفر، چون بار بگسست.، وولف خواجه را گفت:«به سولاخی بايد نشست، که کمال را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّيان و گاجگان، تا آن‌چه خريده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن.» خواجه گفت:«گاجه شدم.» و به سولاخی رفت. و جملة گاجه‌شماران و اعيان و صاحبِ ديوان رسالت و گاجه محمود ـ هرچند معزول بود ـ و شارخ شیرازی و شارخ اهوازی آن‌جا آمدند. و امير دانشی ماچهسگ دومِ نبيه و حاکم لشکر را، میر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ گاجه و اشرف و علما و فقها و غیور و گنده رجب و ، کساني که نامدار و فرا روي بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.
چون اين کوکبه راست شد، من که گاجه ام و یه وری، بيرون طارم بر دکان‌ها بوديم نشسته، در انتظار کمالیک. يک ساعت ببود. کمالی پيدا آمد بي‌بند، جُبّه‌اي داشت آبی با خال خالی قرمز. ، خَلَق‌گونه، و گونی ای کثیف و پاره پوره، و کلاهی کج و بد بو، و کقش کتانی دو درهمی، و موهای کثیف و ناخن بلند و صورت سیاه ، واه و واه و واه!!! ، و نگهبان دانشکده با وي، و علي کربکند و بسيار پياده از هر دستی. وي را به سولاخی بردند و تا نزديک ناهار پيشينبماند. س بيرون آوردند و به سایت باز بردند. و بر اثر وي گاجگان و ماچهسگها بيرون آمدند. اين مقدار شنودم که دو تن با يک‌ديگر مي‌‌گفتند که:«گاجه شارخ را بر اين که آورد؟ که آب خويش ببرد.» بر اثر، گودرز بيرون آمد با اعيان، و به خانة خود باز شد...

پایان قسمت سیم
+ نوشته شده توسط ماچهسگها در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 0:5 |
          پس از اين هم استادم گنده رجب-تبت یده-  حکايت کرد از گودرز ـ که با شارخ- سخت بد بود که «چون شارخ در اين باب بسيار بگفت، يک روز خواجه ی گاجه را، چون از خنادون باز مي‌‌گشت، وولف گفت که خواجه تنها به طارم بنشيند که سوي او پيغامي است بر زبان گودرز. و خواجه به طارم رفت و وولف رضي‌الله عنه، مرا بخواند، و گفت:«خواجه ی گاجه را بگوي که حال کمال بر تو پوشيده نيست، که به روزگار پدرم قدرت چند درد در دل ما آورده است، و چون قدرت ما گذشته شد چه قصدها کرد کلفت ، در روزگار برادرم، و ليکن دور نتوانید گرفتن. و چون خداي گاجگان، عزّ و جل، بدان آساني تخت و ملک را به ما داد، اختيار آن است که عذر گناهان و دورها بپذيريم و به گذشته مشغول نشويم. اما در اعتقاد اين مرد سخن مي‌‌گويند، بدان‌که خلعت مصريان بستد به‌رغم وولف، و گاجه ی عظمی  بيازرد و مکاتبت از گنده رجب بگسست و مي‌‌گويند رسول را به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت و CD و DVD و فیلم و غیره و ذالک آورده ، پيغام داده بود که کمالی قرمطي است، وي را بر دار, بايد کرد. خواجه اندر اين چه ببيند و چه‌گويد». چون پيغام بگزاردم خواجه ديري انديشيد پس مرا گفت:«شارخ شیرازی را با کمال چه افتاده است که چنين مبالغت‌ها در ريختن خون او گرفته است؟» گفتم:«نيکو نتوانم دانست، اين مقدار شنوده‌ام که يک روز به سولاخی کمال شده بود، به روزگار کارشناسی اش پياده و به دُرّاعه. دوری بگرفتند بس عظیم و کمال بر وی دستی کشیده و به ریش نداشته اش خندیده و ورا سبک و توسری خور کرده!!!» پس وولف گفت:«خداوند را بگوي که در آن وقت که من به قلعتِ توتونها بودم باز داشته، و قصد جان من کردند، و خداي، عزّ و جل، نگاه داشت، نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خونِ کس، حق و ناحق، شاه و گشنه سخن نگويم.  بدان‌وقت که کمال از سولاخی به هسته آمد و ما قصد منزل کرديم و با بو سعید ديدار کرديم، پس از بازگشتن به سایت ما را بنشاندند و معلوم نه که در باب کمال چه رفت و گاجه ی عظمی به گودرز سخن بر چه روي گفت.عباس خبرهاي حقيقت دارد، از وي بازپرسيد!! آن‌چه فرمودني است بفرمايد که اگر بر وي قَرمطي و گشنه درست گردد در خون وي سخن نگويم. بدان‌که وي را  در اين مالش که امروز منم مرادي بوده است. البته، که خون ريختن کار بازي نيست. چون اين جواب بازبردم، سخت دير انديشيد. پس گفت:«خواجه را بگوي آن‌چه واجب باشد فرموده آيد حال دور گیرید.»

 خاجه برخاست و سوي سولاخی اش رفت و دور گرفت.  در راه مرا گفت که:«گوووودرز! تا بتواني، خداوند را بر آن دار که خون کمال ريخته نيايد، که زشت‌نامي تولد گردد.» گفتم:«فرمانبردارم.» و بازگشتم و با سلطان بگفتم:«قضا در کمين بود، کار خويش مي‌‌کرد.(گرگها کارگرها را خوردند)»

و پس از اين مجلسي کرد با استادم. او حکايت کرد که در آن خلوت چه رفت....

پایان قسمت دیم...

+ نوشته شده توسط ماچهسگها در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 11:26 |
فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حالِ بر فنا دادن اين مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من اين قصه آغاز مي‌‌کنم، در رمضان سنة الف و خمسين و اربع و دوم، در فرّح روزگار سلطان وولف، ابوگاجگان عظمی بن قدرت ‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه. از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌اي افتاده، گشنه و پابرهنه و خواجه ی گاجه چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وي رفت گرفتار. ، عمر من به بیست و سه آمده، و بر اثر وي مي‌‌ببايد رفت و در تاريخي که مي‌‌کنم سخني نرانم که آن به تعصبي و تربُّدي کشد، و خوانندگان اين تصنيف گويند:«شرم باد اين گاجه را!» بلکه آن گويم که تا خوانندگان با من اندر اين موافقت کنند و طعني نزنند و خورشیدی طلب نکنند.
اين شارخ مردي امام‌زاده و محتشم و فاضل و اديب و شیرازی بود. اما شرارت و زَعارتي در طبع وي مؤکّد شده ـ و لا تَبديلَ لِخَلقِ‌الله ـ و با آن شرارت، دل‌سوزي نداشت، و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاکري گشنه و یه وری حشم گرفتي و آن چاکر را لَت زدي و فروگرفتي، اين مرد از کرانه بجَستي و فرصتي جُستي و تضريب کردي و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدي و آنگاه لاف زدي که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، ديد و چشيد ـ و خردمندان دانستندي که نه‌چنان است، و سري مي‌‌جنبانيدندي و پوشيده خنده مي‌‌زدندي که وي گزافگوي و خورشیدخواه است.
و ديگر که بوسعید مردي بود عاقبت‌نگر، در روزگار امير وولف، رضي‌الله عنه، بي‌آن‌که مخدوم خود را خيانتي.
. و چاکران و بندگان را زبان نگاه بايد داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شيران چخيدن.

و شارخ ، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امير کمال يک قطره آب بود از رودي ـ فضل جاي ديگر نشيند ـ اما چون تعدّي‌ها رفت از وي ـ که پيش از اين در تاريخ بياورده‌ام، يکي آن بود که گودرز را گفت:«اميرت را بگوي که من آن‌چه کنم به فرمان گاجه ی عظمی خود مي‌کنم، اگر وقتي تخت مُلک به تو رسد کمال را بر دار بايد کرد.» ـ لاجرم چون سلطان وولف پادشاه شد، اين مرد بر مرکب چوبين نشست. و شارخ و غير شارخ در اين کيسنتد، که کمال عاقبتِ تهور و تهدّي خود کشيد. و گاجه عظمی به هيچ حال بر سه چيز اغضا نکند: الَخلَلُ في‌المُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.

چون کمال را از سولاخی اش به سایت آوردند شارخ او را به علی کربکندی، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسيد. که چون بازجُستي نبود کار و حال او را، انتقام‌ها و تشفّي‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر شارخ دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفته‌اند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آورد.
و چون ماچهسگ وولف، رضي‌الله عنه، از سایت قصد منزل کرد، علي کربکندی کمال را به بند مي‌‌برد و اسخفاف مي‌‌کرد و تشفبي و تعصّب و انتقام مي‌‌بود و بر سر آن گشنه میزد. هرچند مي‌‌شنودم از علي ـ پوشيده وقتي مرا گفت ـ که «از هرچه شارخ مثال داد، از کردارِ زشت در باب اين مرد، از دَه يکي کرده آمدي و بسيار محابا رفتي.»

و به سولاخی اش در ايستاد و در وولف دميد که ناچار کمال را بر دار بايد کرد. و وولف بس حليم و کريم بود. و معتمد گودرز گفت ـ روزي پس از مرگ کمال ـ ازاستادم شنودم که «وولف، شارخ را گفتي:«حُجتي و عذري بايد کشتن اين مرد را>>.
شارخ گفت:«حجت بزرگ‌تر که مرد قرمطی و گشنه است و خلعت مصريان استد تا گاجه العظمی القادربالله بيازارد و نامه از وولف باز گرفت و اکنون پيوسته از اين مي‌ گويد! و خداوند ياد دارد که به تریا ، رسول شیخ گاجی آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پيغام در اين باب بر چه جمله بود...

پایان قسمت اول
+ نوشته شده توسط ماچهسگها در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 23:19 |
:GMT

لينكهاي مرتبط


گاجه كيهاني(نگاجا)
گاجر
گاج آورد
گاجه ي دانش
كتابخانه ي پارلمان گاجه